روایتی از ده سال چشم انتظاری یک مادر
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،شهید محمد مرادی گرکانی

خبرگزاری فارس: این 10 سالی که جنازه محمد مفقود بود خیلی برایم سخت گذشت. هنوز چشم انتظار برگشتنش بودم.

خبرگزاری فارس: روایتی از ده سال چشم انتظاری یک مادر

 

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، در دقایق آخری که در کنار مادر شهید «محمد مرادی گرکانی» بودم قرار شد با هم عکس‌های پسرش را نگاه کنیم. تک تک عکس‌ها را که نگاه می‌کرد محمد را با انگشت نشان می‌داد و صحبت‌هایی می‌کرد تا اینکه رسیدیم به برگه آخر آلبوم، چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که خانم قدیری بر خلاف عکس‌های قبلی رویش را از این عکس‌ها بر می‌گرداند. حق داشت چون آن تصاویر استخوان‌های جگر گوشه‌اش بود که طاقت دیدنش را نداشت.

*فارس: چند وقت بعد از شهادت پیکر شهید را برایتان آوردند؟ *قدیری: 10سال جنازه‌اش نیامد. خدا الهی طول عمر رهبر را زیاد کند، چند وقتی که از جنگ گذشت مسئولین گفتند ما دیگر بودجه نداریم برای تفحص شدا اقدام کنیم اما آقای خامنه‌ای گفتند هر چه قدر بودجه لازم است تهیه کنید و این کار را انجام دهید تا مادرها از چشم انتظاری دربیایند. این 10 سالی که جنازه محمد مفقود بود خیلی برایم سخت گذشت. هنوز چشم انتظار برگشتنش بودم. یک شب خوابیده بودیم. آخر شب دیدم در پله‌ها صدای پا می‌آید. هراسان حاجی را صدا کردم و گفتم: پاشو! پاشو! محمد آمد. گفت: محمد کجا بوده؟!‌ گفتم: جز او کسی کلید در پایین را ندارد. پریدم که بروم برق را روشن کنم از هولم پریز را گم کرده بودم. همین که در را باز کردم دیدم برادرم پشت در بود که از حال رفتم. گفت: خواهر چرا اینطوری شدی؟!‌حاجی گفت: چیزی نیست، فکر کرد محمد آمده. گفتم داداش شما کجا بودی؟ کسی در را برایت باز کرد؟ گفت: من سر شب رسیدم آمدم، دیدم خانه نیستی رفتم طبقه پایین خانه مرتضی (پسر خواهرم). الان مرتضی رفت پادگان من دیدم زن جوان خانه است آمدم بالا. هر روز یکی می‌آمد برایم خبری می‌آورد و می‌گفت: زنده است. وقتی که جنازه‌اش آمد خیالم راحت شد و دلم آرام گرفت.

*فارس: مگر دوستانش از شهادت محمد مطمئن‌تان نکرده بودند؟

*قدیری: چرا،گفتند. یکدفعه هم خدا بیامرزد حاج همت را، جایی سخنرانی می‌کرد ما هم دعوت داشتیم. خودم رفتم پیش حاج همت گفتم: به ما اجازه نمی‌دهند ختم بگیریم. شما تایید کنید محمد شهید شده ما هم ختم بگیریم. حاج همت گفت: ما نمی‌توانیم قطعی بگوییم چون خیلی‌ها را خبر آوردند که شهید شده و پودر شده رفته هوا بعد متوجه شدیم اسیر شده.  شهید همت گفت: محمد در ارتفاعات کانی‌مانگا شهید شده و گذاشتنش کنار یک درخت بلوط. بعد آتش سنگین شد و محمد همانجا ماند. ما نمی‌دانیم اسیر شده یا شهید.

*فارس: چطور به شما خبر دادند جنازه پسرتان پیدا شده؟ *قدیری: با خبر شدیم 300 شهید آوردند که محمد هم جزوشان هست. ناصر آمد به من گفت: مامان آماده شو بریم معراج، با این شرط که آنجا گریه نکنم. وقتی رفتیم ناصر اجازه نداد جنازه را ببینم و گفت: برویم خانه آنجا نشانت می‌دهیم. وقتی آوردیمش خانه و نمازش را خواندیم ناصر آمد از من برد یمانی‌ام را گرفت و برد استخوان‌های محمد را مثل جسد سالم یک انسان بپیچد تا من متوجه نشوم. جلوی خانه خواستم ببینمش که دوباره ناصر گفت: می‌رویم بهشت زهرا نشانت می‌دهم. آنجا هم گفت: کنار قبر بنشین و گریه نکن. وقتی جنازه را گذاشتند داخل قبر یکدفعه دیدم سنگ لحدش را گذاشتند. زدم زیر گریه گفتم: ناصر ازت نمی‌گذرم تو منو گول زدی و سر دواندی. ناصر یک عکس از جیبش درآورد و گفت: مامان این را می‌خواهی ببینی؟ عکس استخوان‌های محمد بود. گفت: این چیزی نبود که تو بینی و چهره زیبای محمد در ذهنت به هم بخورد.
خیلی گریه می‌کردم، یکی از دوستانش مقداری از موی محمد را به من داد که مدتی هم نگه داشتم اما بعد پرسیدیم گفتند: نگهداشتنش اشکال دارد و آن را هم دفن کردیم.

*فارس: خواب شهید مرادی را دیده‌اید؟

*قدیری: اوایل شهادتش خواب دیدم محمد داخل یک تابوت آمد. آمدم بالای سرش و تند تند آیةالکرسی می‌خواندم و می‌گفتم: محمدجان آن دنیا شفاعتم را بکنی‌ها! همین که خواستم به پایش دست بزنم گفت: آخ! پام و من از خواب پریدم. وقتی برای یکی از دوستانش تعریف کردم گفت: اتفاقا محمد از ناحیه پا با گلوله دوشکا شهید شده بود. هر شبی هم که دوستانش می‌خواستند بیایند منزل ما شب قبلش خواب محمد را می‌دیدم. مدتی است خوابش را نمی‌بینم. چند روز قبل هم رفته سر قبرش گفتم: مادر نمی‌‌دانم چه خطایی از من سر زده که به خوابم نمی‌آیی! هر شب برایش سوره «یس» و «الرحمن» را می‌خوانم.
*فارس: لحظه شادت محمد در دلتان احساس نکردید اتفاقی افتاده؟

*قدیری: آخرین دفعه‌ای که محمد تماس گرفت، بعد از حال و احوال پرسی گفتم: مادر نمی‌دانم چرا نمی‌خواهم قطع کنم؟ البته متوجه نمی‌شدم چرا حالم اینطوری است؟ محمد گفت: مادر قطع کن، بچه‌های دیگر هم در نوبت هستند و می‌خواهند تلفن بزنند. حواسم نبود از هولم به جای اینکه بگویم مادرجان گفتم: خاله‌جان. محمد خندید گفت: چه می‌گویی مادر؟! گفتم: نمی‌دانم چرا چرت و پرت می‌گم. بعدا فهمیدم چرا دلم نمی‌آمد قطع کنم. آن دفعه آخری بود که صدای پسرم را می‌شنیدم.

*فارس: در این 10 سال خودش به خوابتان نیامد بگوید من شهید شدم تا شما آرام شوید؟

*قدیری: اینکه بخواهد صریحا متوجه‌ام کند نه، اما یک شب خواب دیدم در خواب هر چی می‌بوسیدمش آرام نمی‌شدم و در همان عالم خواب یاد امام حسین(ع) افتادم که آمد بالای سر حضرت علی‌اکبر(ع) و از خواب پریدم.*فارس:‌امام خمینی را از نزدیک دیده‌اید؟

*قدیری: چند بار نوبت خواستیم برویم خدمتشان که نوبت به ما نرسید. وقتی ایشان از دنیا رفت خیلی گریه کردم. اما محمد ایشان را دیده بود. یکبار هم گفت: مامان رفتم دیدار امام که به خاطر ازدحام جمعیت 40 تومان پولم از جیبم افتاد اما می‌ارزد به دیدن امام.

*فارس: شده بود از شهادت کسی ناراحت شود؟

*قدیری: بله. محمد قمی که شهید شد خیلی ناراحت شد چون آنها با هم دوستان صمیمی بودند.  *فارس:‌ شهید مرادی گرکانی اهل شوخی هم بود؟

*قدیری: خیلی. یکبار رفت وسط حوض نشست تا خواهرش آمد پرید بیرون و مریم خیلی ترسیده بود. گفتم: محمد چرا این کار را کردی؟! گفت: می‌خواهم مریم شیرزن بار بیاید. گفتم: بچه با این کارت نزدیک بود سکته کند که. از این شوخی‌ها خیلی می‌کرد؟

*فارس: به غذای خاصی هم علاقه داشت؟

*قدیری: قورمه‌سبزی را خیلی دوست داشت. کلا محمد به شکمش اهمیت می‌داد. هر وقت می‌آمد خانه می‌دید غذا باب میلش نیست می‌رفت بیرون غذا می‌خورد. ناصر کوچک بود تا محمد می‌آمد بوسش کند می‌گفت: کباب خوردی؟ لباست بو می‌دهد. محمد می‌گفت: ای داد و بی‌داد این همش منو لو می‌ده. اما آخر عمرش دیگر این طور نبود. نه غیبت می‌کرد و نه این چیزها برایش مهم بود.

*فارس: محمد را کتک هم زدید؟

*قدیری: دستم بشکنه. یک بار زمستان بود که حوض خانه‌مان یخ زده بود و رفت روی حوض بازی کند، یخ شکسته بود و افتاد توی آب. نزدیک بود غرق شود. یکی از همسایه‌ها آمد گفت: چرا نشستی؟! نزدیک بود بچه‌ات غرق شود. خیلی ناراحت و نگران شدم. مخصوصا که او را بعد از چند سال از خدا گرفته بودم. تا دیدمش با یک چوب کوچک آرام‌ زدم به پشت پایش.


*فارس: به کدامیک از ائمه بیشتر علاقه داشت؟

*قدیری: خیلی برای امام حسین(ع) گریه می‌کرد. یکبار قبل از انقلاب بود، مراسم گرفته بودیم و عکس حضرت ابوالفضل را هم زده بودیم به دیوار. محمد ایستاده بود کنار عکس و گریه می‌کرد. از من پرسید مامان شما صحنه عاشورا را چه طور می‌بینی؟ گفتم: چطور؟ بعد شروع کرد با گریه تصاویر ظهر عاشورا را از دید خودش برای من تعرف کردن.

*فارس: اسمش را چه کسی انتخاب کرد؟

*قدیری: اول اسمش را گذاشته بودم امیر. شوهر خواهرم آمد گفت: اسم پسرت را محمد بگذار. الان می‌گم دستش درد نکنه که همچین پیشنهادی به ما داد.

پایان

گفتگو و تنظیم: زهرا بختیاری

منبع : خبرگزاری فارس


 
رزمنده‌ای که قبل از شهادت شیعه شد
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،شهید قربان محمد روشنی

خبرگزاری فارس: ای قوم من! این من هستم: «قربان محمد روشنی». گواهی می‌دهم که محمد(ص) رسول خداست و من ای مردم، با همه عشقی که به شما دارم، اکنون در محضر پروردگار به‌صراحت و سلامت؛ اعلام می‌کنم که شیعه شده‌ام و امشب دوباره راهی جبهه می‌شوم.

خبرگزاری فارس: رزمنده‌ای که قبل از شهادت شیعه شد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شهید قربان محمد روشنی، فرزند: «اله بران» معلم خوش مرام، از دشت ترکمن صحرای گلستان، شهرستان گنبدکاووس، اهل تسنن، بسیجی، فرمانده دسته یک؛ از گردان «یارسول الله(ص)» از لشکر 25 کربلا؛...

عاشق ولایت امام، همان سال های نخست جنگ، با عضویت بسیجی، راهی جبهه می شود. فرمانده گردان: شهیدحاج حسین بصیر. بنیانگذار«گردان یارسول الله(ص)» و قربان محمد، دل می سپارد به صداقت جبهه و ماندگار می شود.

از قوم اصیل ترکمن، اهل تسنن، از ترکمن های گنبد کاووس، بسیجی خوش رزم، عاشق مرام حاج حسین بصیر؛ این عشق، نه از رفتارهای روزمرگی جنگ است، نه. چرا که حاج حسین بصیر شهید؛ خود به شدت عاشورائی بود.

قربان محمد؛ عاشق عاشورائی، حاج حسین بصیر می شود. ذره ذره این عشق در او شعله می کشد، بی قرار و بی تاب، مجنون وار می گدازد، از این سو برای مدتی، از گردان یارسول(ع) مرخصی گرفته، به شهر و زادگاهش باز می گردد. 


پلاکش بر سینه؛ چفیه اش برشانه؛ پوتین و قمقمه، فانسقه اش؛ با همان لباس بسیجی خاکی و ساده اش؛ قبل از این که به خانه برود، عصر بود...

کوچه به کوچه، اهالی محل را به مسجد می خواند!

به خانه می رود، پدر و مادر و خانواده را هم بی درنگ به سوی مسجد می آورد. همه بیائید... آخر تو ای معلم دوست داشتنی ترکمن ها، چه درسر داری....!؟

همه نگران!؟ دلواپس و پر اضطراب. مگر چه شده، این معلم خوش مرام و خوش نام را،...

تک تک خانه اقوام و آشنا را می کوبد؛ بزرگان قوم اش را به تمنا و التماس، به مسجد می کشاند. یکی دو ساعتی در محل، قربان محمد می افتد سر زبان ها، مگر از جبهه برای قومش چه پیغام مهمی آورده است.

نماز مغرب و عشاء؛ قربان محمد بیقرار... مردم بی تاب. مادر نگران. پدر آشفته و دلواپس...

بین دو نماز، قربان محمد، وصیتنامه اش را برای بزرگان قوم، برای مادرش، پدرش، برادرانش، برای همه دعوت شدگان می خواند.

وصیت نامه اش که وصیت نامه نبود، یک جوری دیگر بود، بلند می شود و با شیوائی سخنی که دارد می گوید: اهالی محل. بزرگان قوم، پدر، مادر، برادر، ای کاش همه شما با من بودید، سنگر به سنگر، خاکریز به خاکریز، خدا بود. خدا بود. خدا بود. ای مردم که من را می شناسید به خوش نامی و صداقت و راستگوئی، به رسول الله(ص) قسم که همه جبهه های ما عاشوراست...

از شما بزرگان قوم، دوستانم، برادرانم، اینجا در این مسجد خدا، از شما میخواهم که این «عشق نامه» من را به عنوان «شاهد» گواه کنید. گواه کنید که تاریخ نگوید، قربان محمد دروغ هست.

ای قوم من؛ این من هستم: «قربان محمد روشنی«فرزند: اله بران» گواهی می دهم که محمد(ص) رسول خداست و من ای مردم، با همه عشقی که به شما دارم، اکنون در محضر پروردگار به صراحت و سلامت؛ اعلام می کنم که: من شیعه شده ام و امشب دوباره راهی جبهه می شوم.» من می روم؛ تا ادعای خودم را با خون سرخ خودم، در سرزمین عاشورائی امام حسین(ع)، جبهه های نبرد، گواهی بکنم. گواهی بکنم برای شما و برای آیندگان که شما بزرگان قوم ترکمن، جوان ترها، خانواده ام، که الان شاهد من هستید، فردای قیامت امام حسین شما را شفاعت کند. من می روم تا شهید بشوم، تا همراه کاروان امام حسین(ع) نزد پرودگارم رو سفید بشوم. حالا دیگر علی(ع) مولای منست و سیدالشهداء سرور شهیدان عالم هستی. امام به حق من. خیلی زود ادعای خودم را گواهی می کنم با خون سرخ خودم، با شهادت خودم که هیچ زیبائی و قشنگی و خوبی، بهتر از شهادت، در راه پروردگار عالم نیست و من هرگز ندیدم.

قربان محمد، نامه اش را در مجلس می گرداند تا از حاضرین گواهی بگیرد.

مسجد سراسر سکوت می شود. فضا هر لحظه سنگین و سنگین تر شده. بهت و حیرت همه شهر و شب و کوچه و خیابان و خانه ها را می گیرد.

و قربان محمد نیمه شب از شهر به جبهه باز می گردد.

گردان یا رسوالله(ص)...

سیزده ماه در جبهه می ماند و هرگز به مرخصی نمی رود، تا این که با خون سرخش، با شهادتش، در شلمچه گواهی می دهد؛ که ای تاریخ، ای قوم من، پدر من، مادرعزیزم، برادرانم، ای مردم: من عاشورائی شدم...  

*نویسنده: غلامعلی نسائی

منبع :


 
سردار شهید مصطفی زواره‌ای به روایت تصویر
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،سردار شهید مصطفی زواره‌ای

خبرگزاری فارس: شهید مصطفی زواره‌ای از سال 1360 وارد جبهه شد. در عملیات های مختلفی از جمله: والفجر مقدماتی یک و دو، والفجر4، خیبر، والفجر هشت شرکت داشتند.تا اینکه در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیدند.

خبرگزاری فارس: سردار شهید مصطفی زواره‌ای به روایت تصویر

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شهید مصطفی زواره‌ای در هشتم بهمن 1340 در یکی از روستاهای شهرستان ورامین چشم به جهان گشود. در سال 1360 راهی جبهه گردید و در عملیات‌های والفجر مقدماتی یک و دو شرکت نمود و در عملیات والفجر 4 با عنوان جانشین لجستیک تیپ سیدالشهدا در منطقه پنجوین عراق کمک کار رزمندگان اسلام بود. در عملیات‌های خیبر و والفجر 8  باوجودآتش سنگین دشمن که از زمین و آسمان می بارید تدارکات و مهمات را به رزمندگان اسلام رساند. در عملیات کربلای 5 به عنوان مسئول مهندسی رزمی لشگرده سیدالشهداءعلیه السلام وارد عملیات شد و با احداث سنگر و جاده مواصلاتی و خاکریز زیر آتش دشمن خوش درخشید و در اوایل اسفند ماه سال 1365 در عملیات تکمیلی کربلای 5 در هنگام گرفتن وضو شربت شهادت نوشید.

منبع : خبرگزاری فارس


 
بنشینم خانه تا آمریکایی‌ها بیایند چادر از سرتان بردارند
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،شهید محمد مرادی گرکانی

خبرگزاری فارس: مادر شهیدی در خاطرات خود گفت: به شهید می‌گفتم: محمد میری یه وقت می‌کشنت. می‌گفت: چکار کنم؟ بنشینم خانه تا آمریکایی‌ها بیایند چادرهایتان را از سرتان بردارند؟!

خبرگزاری فارس: بنشینم خانه تا آمریکایی‌ها بیایند چادر از سرتان بردارند

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، قرن‌ها بعد از قیام امام حسین(ع) در عاشورا می‌گذشت و آدمیان هر سال بر سر و سینه می‌زدند که ای کاش ما بودیم تا حسین (ع) را یاری می‌کردیم. خداوند معرکه‌ای دیگر به پا کرد تا راست‌گویان و دغلکاران از هم تمیز داده شوند. سال های شمسی شمشیر رسید و حضرت روح‌الله جلودار کسانی شد که ادعای یاری جدش را می‌کردند در ظهر عاشورا. آنهایی که دروغ می‌گفتند با هزار بهانه از میدان رزم گریختند و آنهایی که صادق بودند همپای پیر مرادشان مردانه وارد کارزار شدند و در راه خدا از همه چیز گذشتند.
گفتگویی که پیش روی شماست صحبت‌های خانم قدیری، شیرزنی از تبار امام خمینی است که پاره جگرش را به جنگ با دشمنان حسین (ع) فرستاد و امروز از داشتن شهیدش پر افتخار می‌گوید که هنوز با همه وجودش وسط معرکه از حق دفاع خواهد نمود و گوش به فرمان مولایش سید علی خامنه‌ای برای اسلام از هیچ کمکی دریغ نخواهد کرد.     
 
 
*فارس: گفت‌وگو را با معرفی خودتان آغاز کنید.
 
*قدیری: اینجانب فاطمه قدیری مادر شهید «محمد مرادی گرکانی» متولد شده در روستای گرکان از توابع شهر آشتیان هستم. پدرم محمد آقا سواد خواندن و نوشتن داشت و به یاد دارم که نوحه خوانی می‌کرد. مادرم هم سکینه خانم زن مومن و با خدایی بود. در روستا مدرسه نداشتیم، به همین دلیل پدرم ما را که 8 فرزند بودیم گذاشت مکتب‌خانه و یاد گرفتیم چگونه قرآن بخوانیم اما نوشتن بلد نبودیم. 
13 ساله بودم که با آقای مرادی گرکانی ازدواج کردم. آنها همسایه ما بودند. بعد از چند سال که از ازدواجمان می‌گذشت در حالی که همه هم دوره‌ای‌های من بچه‌دار شده بودند اما من هنوز بچه نداشتم. خداوند بعد از هفت سال محمد را به ما عطا کرد. آن دوران دوا و دکتر نبود و ما فقط توکل به خدا داشتیم و دعا می‌خواندیم. دعای نادعلی را برای بچه دار شدنم زیاد می‌خواندم. خودم فکر می‌کردم روی زمین بنشینم خدا دعایم را زودتر مستجاب می‌کند؛ اگر جایم گرم و نرم باشد شاید به من توجه نکند. البته این موضوع را نه جایی خوانده بودم و نه شنیده بودم، احساس خودم بود. فرش را کنار می‌زدم و نماز می‌خواندم، سرم را می‌گذاشتم روی مهر و ناله می‌زدم و با خدا صحبت می‌کردم. تا بالاخره خداوند محمد را سال 1341 به ما هدیه داد.
بسیار خوشحال بودیم. آن زمان ها رسم بود وقتی که بچه ها به دنیا می‌آمدند، قبل از اینکه از سینه مادرش شیر بخورد یک کم خاک کربلا را با آب حل می‌کردند و می‌ریختند داخل حلقش و می‌گفتند:«ای امام حسین (ع) خودت این بچه را هدایت کن.» مادرم هم وقتی محمد به دنیا آمد همین کار را کرد.
پدرم هم بلد بود از روی حروف ابجد دعا بنویسد. من چون 7 سال بچه‌دار نمی‌شدم ایشان گفت باید برای فاطمه دعا بنویسم. قبل از اینکه نطفه‌ی بچه بسته شود دعا را نوشت. سوره یاسین را هم در دو ورقه نوشت و به من گفت نگهش دار. وقتی محمد به دنیا آمد، گفت: آن کاغذها را بیار بچه را از داخلش رد کن تا از گزند روزگاه محفوظ شود.
 
*فارس: آقای مرادی به چه کاری مشغول بودند؟
 
*قدیری: ایشان در تهران کار می‌کرد و من از پدر شوهرم در گرکان نگهداری می‌کردم. مادر شوهرم فوت کرده بود و چون حاجی بچه آخر بود، پدرش با ما زندگی می‌کرد. آقای مرادی در کارخانه سیمان راننده بود و 2 هفته می‌آمد پیش ما و بعد برمی‌گشت تهران. بعد از مدتی پدر شوهرم زمین گیر شد و من 15سال از ایشان پرستاری کردم.
تا زمانی که خدا پسر دومم ناصر را به من داد با هم زندگی می‌کردیم که بعد از آن ایشان فوت کرد. وقتی پدر حاجی از دنیا رفت آقای مرادی ما را برد تهران پیش خودش. محمد تازه رفته بود اول ابتدایی که آمدیم تهران و اتاقی در خیابان شیوا اجاره کردیم که ماهیانه 50 تومان اجاره می‌دادیم. بعد با خواهرم در سرآسیاب دولاب همسایه شدیم.
مستأجر بودیم تا اینکه شوهرم رفت پیش آقای شکوری صاحب کارش و گفت: من زن و بچه دارم و از مستأجری خسته شدم، اگر امکان داره شما یک خانه بخر به نام خودت اما من قسطش را می‌دهم، وقتی قسط تمام شد به نام ما شود. آقای شکوری هم که خدا خیرش دهد گفت: باشه برو خانه را پیدا کن. همسرم چون راننده پایه یک بود ماهی 8 هزار تومان حقوق می‌گرفت که در آن زمان پول خوبی بود. کل پول خانه شد 34 هزار تومان که 8 سال قسط خانه مان را می‌دادیم.
 
*فارس: خدا چند فرزند به شما عطا کرد؟
 
*قدیری: 5 فرزند، 4 پسر و یک دختر داشتم که محمد پسر ارشدم بود. الان 3 پسر دارم و یک دختر. ناصر و منصور و مهدی و مریم.
 
*فارس: قبل از انقلاب مقلد چه کسی بودید؟
 
*قدیری: اولین سال های شروع درگیری‌های انقلاب بود. ما آن زمان در روستا زندگی می‌کردیم. یک اخوی دارم که آخوند است. یک روز آمد منزل ما و گفت شما از کی تقلید می‌کنید؟ گفتم: از هر کسی که همه تقلید می‌کنند. گفت: نه خواهر، باید یک کسی را برای خودتان انتخاب کنید که بشناسیدش. هنوز انقلاب نشده بود. برادرم گفت: آقای گلپایگانی را انتخاب کنید. بعد از مدتی که امام را شناختیم تقلیدمان را برگرداندیم به امام خمینی.
آن زمان نگهداری رساله ایشان جرم سنگینی بود. من از ترس اینکه یک وقت ساواک نریزد درخانه، رساله را در بالای پشت بام پنهان کرده بودم.
 
*فارس: شهید مرادی دوران مدرسه را در کجا گذراند؟
 
 
*قدیری: در سالهای انقلاب ما کمتر محمد را می‌دیدم و بیشتر وقتش را همراه پسرخاله‌هایش که هر دو شهید شدند می‌گذراند. آنها با هم برای راهپیمایی و دیوار نویسی و ... علیه رژیم بیرون می‌رفتند. پا منبری آیت‌الله نوری هم بود و در سخنرانی‌های ایشان که در میدان شهدا برگزار می‌شد شرکت می‌کرد.
 
*فارس: با روحیاتی که داشت در مدرسه دچار مشکل نشد؟



*قدیری: نه. اما یکبار راهنمایی بود که یک روز دیدم آمد و گفت: عجب دوره زمانه‌ای شده! گفتم: چرا؟ گفت: معلم‌مان بد لباس می‌پوشد و من سرم را زیر می‌اندازم که نگاهش نکنم؛ آن وقت او شروع می‌کند به خندیدن و مسخره کردنم.
 
*فارس: در مبارزاتش توسط ساواک دستگیر شد؟
 
*قدیری: نه، خیلی زرنگ بود. یکی از  شب‌های ماه رمضان بود و پدرش هم سر کمپرسی بود. دیدم محمد آمد با سر و صورت خونی. گفتم: چه شده محمد، تصادف کردی؟! گفت: نه. گفتم: پس چی شده؟ گفت: دواگلی را بیاور من سر و صورتم را بشورم. بعد تعریف کرد که: گاردی‌ها افتادند دنبالم.
وقتی قضیه کتک خوردنش را تعریف کرد، گفتم حالا به پدرت چی بگم؟ سفارش کرد چیزی نگو. دست و صورتش را شست، شام خورد و خوابید. مدتی قبل از این اتفاق، شاگرد پدرش –اصغر- را هم با خودش برده بود تظاهرات و این بنده خدا هم که روستایی ساده‌ای بود می‌رود که ساواک دنبال‌شان می‌کند. اصغر موقع فرار می‌رود داخل خانه‌ای که از هولش می‌افتد داخل حوض. محمد هم فرار کرده بود. اصغر می‌گفت: حوضش نیم متر آب بیشتر نداشت اما من از بس استرس داشتم فریاد می‌زدم نجات! نجات! صاحب خانه آمد و می‌خندید، گفت: بلند شو غرق نمی‌شی بابا. اصغر تعریف کرد وقتی بلند شدم آب تا زانوی من بیشتر نبود.
آن اتفاق باعث شده بود خیلی به اصغر بر بخورد. آن شبی که محمد زخمی شده آمد، پدرش گفت: چرا محمد خوابیده؟ مگه شام نمی‌خوره؟ گفتم: ناخوش است. گفت: سرشب که حالش خوب بود؟ تا گفتم گاردی‌ها زدنش، دیدم اصغر شاگرد حاجی دستش را برد بالا گفت: الهی شکر!‌ به من خیلی برخورد.
ماه رمضان‌ها به حاجی می‌گفتم برای سحری شاگردت را بیار اینجا. چون کسی را ندارد ممکنه اگر سحری نخورد روزه‌اش را نگیرد برای همین اصغر خانه ما بود. بهش گفتم: چرا این طوری می‌گی؟! گفت: آخه نمی‌دانید آن شب محمد چه به سر من آورد و آن قضیه را همانجا تعریف کرد.
چند روز بعد دوباره دیدم محمد با رنگ پریده آمد. گفتم: کجا بودی؟! گفت: «امروز رفتنی بودم، در میدان کلانتری، گاردی‌ها ریختند بچه‌ها هم فرار کردند و من جا ماندم. رفتم داخل قصابی در یخچال قصاب را باز کردم پنهان شدم. قصاب هاج و واج مانده بود. سرباز گاردی هم دید من کجا رفتم اما آدم خوبی بود و نمی‌خواست من را بگیرد برای همین راهش را کشید و رفت. امروز هم ما اینطوری نجات پیدا کردیم.»
هر روز که از مدرسه می‌آمد عصر با بچه‌ها قرار می‌گذاشت و می‌رفت برای پخش اعلامیه. ما از کارهایش خبر داشتیم، برای همین من می‌گفتم نرو خطرناکه اما پدرش خیلی کاری نداشت. البته من هم هر چه می‌گفتم فایده نداشت. می‌گفتم: محمد میری یه وقت می‌کشنت. می‌گفت: چکار کنم؟ بنشینم خانه تا آمریکایی‌ها بیایند چادرهایتان را از سرتان بردارند؟!
 
*فارس: قبل از انقلاب رادیو تلویزیون داشتید؟



*قدیری: نه. چون ساز و آواز داشت ما نمی‌گرفتیم. وقتی که انقلاب شد من یک رادیو کوچک خریدم و هر وقت برادرم می‌آمد خانه‌مان چون روحانی بود به احترامش می‌گذاشتیم کنار تشک که اخوی‌ام نبیند. یک شب اوایل انقلاب بود که محمد آمد، به او گفتم: محمد یعنی می‌شود یک رادیو در بیاید که گناه نداشته باشد-من گوش دادن به اخبار را خیلی دوست داشتم- گفت: آره مامان می‌شود اما باید از صدا و سیما درست شود.
یک روز به او گفتم: محمد مگر ما به غیر از 12 امام، امام دیگری هم داریم؟ گفت: چه طور؟! گفتم: آخه رادیو امروز گفت: امام موسی صدر را گرفتند و با هواپیما دزدیدنش.
شنیدن این خبر برایم خیلی تعجب آور بود، خندید و گفت: نه مامان نداریم، اما در لبنان چون آیت الله صدر رهبر شیعیان است به او می‌گویند: امام. این امام با 14 معصوم فرق دارد.
 
*فارس: بعد از پیروزی انقلاب شهید مرادی به چه کاری مشغول شد؟
 
*قدیری: روزها همین طور گذشت تا محمد دیپلمش را گرفت و به همراه پسر عمه‌اش در پلیس قضایی پذیرفته شد اما هر چه گفتیم برو قبول نکرد. می‌گفت: فعلا اسلام به ما نیاز دارد و رفت پادگان امام حسین(ع). شش ماه آنجا بود و بعد رفت مجلس و در مقر مطهری مستقر شد. مدتی محافظ آقای خامنه‌ای «مقام معظم رهبری» بود. محمد شب‌هایی که خانه بود همراه پدرش می‌رفت سرویس. یک شب آمد خانه گفت: مامان امشب یک چیزی برای سحری بگذار می‌خواهم روزه بگیرم. آقا (امام خمینی) گفته دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها روزه بگیرید. گفتم: باشه. آن شب که ما شام خوردیم یادم رفت سحری برای او بگذارم به همین علت بیدارش نکردم. صبح گفت: چرا من را برای سحری صدا نکردی؟
پس فردا شبش آمد و گفت: مامان امشب سحری یادت نره یک چیز کوچک بگذار من بخورم. دیدم باز از غذای شب چیزی باقی نماند، بلند شدم یک کم دمی استانبولی درست کردم و به اندازه یک سیر هم گوشت در خانه داشتیم که کشیدم به میل بافتنی و گذاشتم روی آتش و آماده که شد گذاشتم گوشه اتاق. سحر صدایش کردم. محمد هیچ وقت شام نمی‌خورد می‌گفت: باید شام نخوری که بتوانی سحر از جایت بلند بشی. وقتی غذا را دید گفت: مامان این‌ها چیه درست کردی؟ گفتم: خب تو ناهار که غذای درستی نخوردی، شام هم نخوردی، روزه هم می‌خواهی بگیری باید خوب بخوری. گفت: مادر این طور روزه گرفتن که هنر نیست. ما اگر با شکم پر برویم به درگاه خداوند آنچنان قربی نخواهیم داشت، دستت درد نکند این را می‌خورم اما ما آن شب‌هایی که سر کار روزه می‌گیریم یا 2 تا خرما می‌خوریم یا نان و پنیر. گفتم: چشم!
همیشه می‌‌خواست کارهایش پنهانی باشد. یک دفعه خواهرم آمد منزل ما برایش چای گذاشتم، محمد عزیز کرده همه فامیل بود و خاله‌اش وقتی دید او چای ندارد چای خودش را گذاشت جلوی محمد. گفتم: شما بفرمایید محمد روزه است.
خواهرم به محمد گفت: خوش به حالت، روزه‌ای؟ دیدم محمد رفت توی هم. وقتی خواهرم رفت، گفت: مادر چرا گفتی من روزه هستم؟ گفتم خوب خاله‌ات گفت: چای بخور. حالا مگر چه شده؟ گفت: همین که خاله گفت خوش به حالت، اجر روزه من پیش خدا رفت. من برای مردم روزه نمی‌گیرم که به من بگویند خوش به حالت. دیگر حق نداری به کسی بگویی.
 
*فارس: وقتی می خواست برود جبهه چطور شما را راضی می‌کرد؟
 
*قدیری: یک روز آمد گفت: مامان من به عنوان نیروی اطلاعات عملیات دارم می‌روم جبهه. گفتم: اطلاعات عملیات چیه؟ برای من توضیح داد. گفتم: مادر همین جا بمانی هم که کار از دستت برمیاد. گفت: نه.
یکبار برایم تعریف کرد: «از بس هوا گرم بود ما رفتیم داخل حوض محل کارمان که یکدفعه دیدم آقای خامنه‌ای بالای سر ما ایستاده‌اند. ما خیلی خجالت کشیدیم. ساعتم هم از هولم افتاد کف حوض اما رویم نمی‌شد دولا شوم برش دارم. آقا با رویی گشاده گفت: راحت باشید!»
وقتی محمد گفت: باید بروم جبهه گفتم: به خاطر قضیه آن شب که در حوض بودید، تنبیه شدید؟ خندید، گفت: نه مامان! می‌ترسم اینجا بمانم هوای نفس من را بگیرد، پیش خودم فکر کنم که من محافظ آقای خامنه‌ای هستم و در مجلس هم کار می‌کنم غرور من را بگیرد و برای خدا کار نکنم. در ضمن جبهه واجب‌تر از هر کاری است، اینجا کسانی هستند که کار ما را انجام دهند ولی همه نمی‌روند جنگ. خودت هم می‌دانی در طایفه ما جز من و بچه‌های خاله دیگر کسی نمی‌رود جبهه. گفتم خوب برو خدا همراهت باشد.
دفعه اول که رفت شش ماه نیامد. پدرش هم چون راننده کامیون بود از طرف دولت باید 15 روز به عنوان مأموریت می‌رفتند جبهه. ناصر پسر دومم خیلی بی‌تابی محمد را می‌کرد و من هم خیلی ناراحت بودم. هر وقت دوستان محمد را می‌دیدم می‌گفتم شما که با هم در مقر مطهری بودید پس چطور شما اینجایید و محمد نمی‌آید؟ گفتند: چون محمد مسئولیتی دارد که نمی‌تواند بیاید. ما نمی‌دانستیم چه مسئولیتی دارد، هر وقت هم که می‌آمد و لباس سپاهی‌اش را می‌شستم و بالای پشت بام پهن می‌کردم می‌گفت: لباسم را پشت و رو کن تا آرم سپاه مشخص نشود چون آن زمان خیلی سپاهی‌ها را ترور می‌کردند. اسلحه‌اش را هم که می‌آورد خانه پنهان می‌کرد. هیچ کس متوجه نمی‌شد او اسلحه همراهش دارد، عادی می‌آمد و می‌رفت. در شش ماهی که نیامد ما خیلی ناراحت بودیم. تا اینکه پدرش بار زد برای جبهه و رفت برایمان از محمد خبر آورد.
 
ادامه دارد...
 
گفتگو و تنظیم از : زهرا بختیاری

منبع : خبرگزاری فارس


 
به جبهه می‌روم، مخالفت بی‌فایده است
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،شهید علی صبری

خبرگزاری فارس:قسم خوردم به جبهه بروم. آمدم خانه به پدرم و مادرم گفتم که من می‌خواهم به جبهه بروم. آنها مخالفت کردند. گفتم: هر چه مخالفت کنید بی‌فایده است.

خبرگزاری فارس: به جبهه می‌روم، مخالفت بی‌فایده است

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، قبل از اینکه خاطراتم را شروع کنم بهتر است کمی از گذشته‌ام بنویسم تا آخر عمری، وقتی پیر شدم بخوانم و دلم را جوان کنم.
اینجانب علی حیدری، فرزند محمد در سال 1346 متولد شدم؛ البته در شناسنامه‌ام سال چهل و هشت می‌باشد. من در یکی از روستاهای زنجان به نام کهریزک در یک خانواده‌ی کاملا مذهبی چشم به جهان گشودم. پدر می‌گفت، در اواسط بهار به دنیا آمدی. ولی دقیقا معلوم نیست کی و در کدام ماه به دنیا آمدم.
تا سال پنجاه و هفت در روستایمان درس خواندم و کلاس چهارم قبول شدم. پس از پیروزی انقلاب ترک تحصیل کردم و به همراه پدرم به رشت رفتیم. در آنجا نانوایی داشتیم.
سال پنجاه و هشت بود که یک روز او – حسن روحی – آمد نانوایی ما برای خرید نان، به من سلام داد و من هم جوابش را دادم. هر روز برای گرفتن نان می‌آمدم. کم‌کم ما با هم رفیق شدیم.
یک روز به من گفت:

- چرا مسجد نمی‌آیی؟

- آخه من زیاد گیلکی را بلد نیستم.

- علی، هر روز نیروهای ما در جبهه‌ها شکست می‌خورند و دشمن جلو می‌آید. احتمالا تا خرمشهر آمده باشند.

آنقدر ناراحت شدم که گویا آب داغی را بر سرم ریختند. تمام وجودم را عرق گرفت. با حالت بغض و گریه گفتم:

- حسن‌جان بیا فرار کنیم برویم جبهه.

- رضایتنامه می‌خواهند، نه پدر تو می‌دهد نه پدر من.

نشستیم هر دومان گریه کردیم. پشت سر هم خبر بد می‌شنیدیم و هر روز ناراحت بودیم.
مثل کسی بودم که چیزی گم کرده باشد. پدرم هی دعوا می‌کرد:

-پسر آخه تو چته؟ چرا این طوری شدی مریضی؟

با گریه می‌گفتم:

- پدرجان عراق همه جای ایران را می‌گیرد.

پدر نصیحتم می‌کرد و می‌گفت:

- پسرجان! این حرف ‌ها چیه؟ خدا کریمه. اصلا ناراحت نباش اسلام باید به سختی به دست ما بیفتد وگرنه قدرش را نمی‌دانیم.

بعد از آن هر روز با اجازه‌ی پدرم به پایگاه می‌رفتم. روزی آقای حاجی اسماعیل رضاپور مسئول پایگاه آمد و گفت:

- بچه‌ها خودتان را آماده کنید برویم اردو در آنجا آموزش نظامی خواهیم دید.

من را صدا کرد:

- علی‌آقا!

- جانم، حاجی.

- علی‌جان، فردا آمدنی دویست عدد نان از نانوایی‌تان بیاور ببریم اردو بعد پولش را حساب می‌کنیم.

- حاجی اگر صحبت پول بکنی اصلا نان نمی‌آورم.

خندید و گفت:

- خدا نگهدارت جوان.

پدرم اول قبول نمی‌کرد. با اصرار و واسطه‌‌ی دایی جانم راضی شد و اجازه داد بروم. ما رفتیم به پادگان سپاه در منجیل. بعد از کمی استراحت سوار مینی‌‌بوس شده به یکی از منطقه‌های نظامی سپاه رفتیم. چادر زدیم. عجب روزی بود. ای کاش هر روز در اردو بودیم. خیلی حال داشت. شب تا صبح دعای توسل و زیارت عاشورا خواندیم، دعا به جان امام عزیز، دعا برای سلامتی و پیروزی رزمندگان اسلام. صبح بعد از صرف صبحانه مسابقه‌ی کشتی گذاشتند. گفتند:

-علی آقا شما زنجانی هستید و ما رشتی، باید مسابقه بدهیم هر کس برد برایش یک عدد سر نیزه جایزه می‌‌دهیم.

قبول کردم، سپس با چند نفر از آنها کشتی گرفتم و بردم. سرنیزه به من رسید. گفتم:

- نمی‌خواهم.

- حرف مرد یک کلمه است مبارکت باشد.
پس از بازگشت از اردو متوجه شدیم که گروهی از منافقین منزل حاج‌آقا احمدی امام جماعت مسجد را به آتش کشیده‌اند. از این روز بود که مبارزات منافقین شروع شد. آنها هر روز به تهدیدهایشان درباره‌ی ما و مخصوصا من که غریبه بودم ادامه می‌دادند.
یک روز زنی به پدرم گفته بود که اگر علی دست از مسجد و پایگاه برندارد می‌کشیمش. شب که من از پایگاه آمدم پدر و داییم گفتند:

- اگر دوباره به پایگاه بروی کاری می‌کنیم که دیگر در رشت پیدا نشوی.

- چرا، آخه برای چی؟

- علی جان تو فرزند بزرگ من هستی اگر خدای نکرده بلایی به سرت بیاید من در این شهر غریب چه کار کنم؟

- هیچ یک از منافقین، نمی‌توانند غلطی بکنند.

پدرم یک سیلی محکم به صورتم کوبید و گفت:

-پس آن زن بی‌پدر و مادر چی می‌گفت؟ می‌گفت اگر علی را دوباره در مسجد یا پایگاه ببینیم می‌کشیمش.

خندیدم و گفتم:

-خوب عرضه دارند بکشند.

پدرم دوباره یک سیلی گذاشت در گوشم و گفت:

- آنها دین ندارند. نه شرف و نه غیرت نه ناموس؛ می‌کشنت آدم کشتن برای آنها مثل آب خوردن می‌ماند.

من دیدم که پدرم و آقاداییم دست‌بردار نیستند قول دادم که دیگر نروم. فردا به بهانه‌ی خرید گوشت رفتم پایگاه و با مسئول پایگاه و بچه‌ها در همین مورد صحبت کردم. آنها بلافاصله آمدند پیش پدرم و مشخصات آن زن را خواستند. پدرم هر چه یادش می‌آمد گفت. از آن روز به بعد به من یک اسلحه‌ی کمری (هفت تیر) دادند.
دور از چشم پدر و داییم به پایگاه می‌رفتم و زودتر از همیشه برمی‌گشتم که شک نکنند.
یک روز که در پایگاه نشسته بودیم مسئول پایگاه گفت:

- فردا بیاید برویم نماز جمعه همه یک جا بنشینند. من هر شعاری دادم شما هم تکرار کنید.

- چه شعاری؟!

- فردا برعلیه بنی‌صدر خائن شعار خواهیم داد.

ما تعجب کریم.

- حاجی این حرف را نزن آقای بنی‌صدر رئیس جمهور ماست.

- بنی‌صدر وطن‌فروش، ناموس‌فروش و جوان‌فروش است نه رئیس جمهور.

حاجی از خیانت‌های وی در جبهه تعریف کرد. فردایش آماده‌ی رفتن به نماز جمعه شدیم. پدر و داییم نیز آمدند. بعد از خواندن نماز حاجی پرید بالا و با صدای بلند گفت:

- مرگ بر بنی‌صدر.

ما هم که حدود بیست و دو نفر بودیم، بلافاصله تکرار کردیم. حدود صد و پنجاه نفر نیز به ما اضافه شدند و همه با هم شعار می‌دادیم: مرگ بر بنی‌صدر، گروهی که خواهان بنی‌صدر (مجاهدین خلق) بودند فقط ما را هل می‌دادند و سعی می‌کردند ما را از هم جدا کنند. مردم با تعجب نگاه می‌کردند و می‌گفتند: چه خبر است؟! چرا این‌ها برعلیه رئیس جمهور شعار می‌دهند؟ در این موقع بود که دیدم پدرم فریاد می‌کشد:

- علی، علی، علی بیا این‌ور. پسر می‌کشنت.

چون با زبان ترکی می‌گفت هیچ کس متوجه نمی‌شد چه می‌گوید. از محل نماز جمعه به طرف استادسرا آمدیم و در آنجا راهپیمایی ما تمام شد.
بعد از ظهر ساعت شش بود، آمدم مغازه پدرم مرا حسابی کتک زد. گفت:

- چرا این کار را می‌کنی. بنی‌صدر را مگر امام انتخاب نکرده، مگر بنی‌صدر فرمانده کل جنگ نیست. چرا این طور می‌کنی. پسر با دولت نمی‌شود طرف افتاد.
من گریه می‌کردم می‌گفتم:

- امشب معلوم می‌شود.

دوباره مرا کتک زد و گفت:

- پسر بنی‌صدر سید است. از آن گذشته شخص پاکیست اگر پاک نبود چرا امام انتخابش کرد.

ساعت هشت بود اخبار را از رادیو می‌شنیدیم. گفت: بنی‌صدر خائن فرار کرده است. پدرم نگاهی به من کرد و مرا بغل کرد و بوسید.

- علی‌جان معذرت می‌خواهم حق با شماست. آدم از آدمیزاد خبری ندارد. چه می‌دادند کی چگونه است و چگونه خواهد شد.
فردایش دوباره ما و مردم شهید‌پرور رشت در خیابان‌ها علیه بنی‌صدر شعار دادیم. بچه‌ها گفتند:

- بیایید امشب به دعای کمیل برویم. همه قبول کردیم و شب به دعای کمیل رفتیم. سپس از طرف سپاه به سینمای میرزا کوچک‌خان رفتیم. بعد از نگاه کردن به فیلم به پایگاه رفتیم من خداحافظی کردم و به طرف مغازه راهی شدم. در راه متوجه شدم که دو نفر مرا تعقیب می‌کنند. کم‌کم اضطراب تنم را گرفت. وقتی به پشت سرم نگاه کردم، دیدم یکی از آنها نیست. کمی از تپش قلبم کم شد. همین طوری می‌آمدم و آن یک نفر هم پشت سرم بود. یکباره دیدم جلوتر از من حدود ده متریم یک نفر ایستاده. فهمیدم از کوچه‌ی پایینی آمده تا من نتوانم فرار کنم. ساعت از دو نصف شب هم گذشته بود. به یاد حرف‌های پدرم افتادم که می‌گفت: علی یک روز این عوضی‌ها بلایی به سرت می‌آورند. به یاد حرفی که خودم زده بودم افتادم. گفته بودم هیچ کس هیچ غلطی نمی‌تواند بکند. یکی از آنها آمد جلو و گفت:

- بچه‌! چند بار بهت گفتیم دست از این مسخره‌بازی‌هایت بردار.

- اولا بچه خودتی، ثانیا مسخره هم خودتی.

یکی از آنها به من فحش ناموسی داد. همین که فحش از دهنش بیرون آمد، درگیر شدیم. آنها دو نفر بودند و چاقو داشتند، مرا از ناحیه‌ی دست و سینه با چاقو زخمی کردند.
به سر و صدای ما همسایه‌ها بیرون آمدند. تا آنها آمدند، اینها فرار کردند. بچه‌ها به همراه مسئول پایگاه بدو بدو رسیدند:

- چی شده؟  علی چی شده؟

- می‌خواستند من را بکشند.

مشخصاتشان را دادم. حسن روحی گفت:

- من می‌شناسمشان. من می‌دانم کی هستند.

فردایش توسط حسن منزل و محل کارشان شناسایی شده بود و ما به کمک برادران کمیته و شهربانی آنها را دستگیر و به مقامات قضایی کشور تحویل دادیم.
دوازدهم مهرماه شصت و دو بود که من به زنجان آمدم.
در همین سال بود که من با دختر عمویم ازدواج کردم و بعد از چند هفته دوباره به رشت برگشتم. فهمیدم که حسن روحی به شهادت رسیده است خیلی ناراحت شدم. او اولین شهید پایگاهمان بود. چهلم حسن روحی نرسیده بود که خبر آمد: سید مهدی نیز شهید شده است. ما عهد و پیمان بسته بودیم که همگی به جبهه رفته و همگی در راه اسلام ناب محمدی شهید شویم و در آخرت پایگاه خاتم‌الانبیاء را افتتاح کنیم.
دوباره پدر و مادرم با جبهه رفتن من مخالفت کردند، از این‌ها بیشتر همسرم و برادرانم که بزرگ شده بودند، می‌گفتند نرو؛ ولی هر طوری بود اسم‌نویسی کرده و به سپاه رفتم. فردایش قرار بود اعزام شوم که پدرم آمد و گفت:

- ایشان بدون رضایت من نمی‌رود. من رضایت نمی‌دهم.
من خیلی گریه کردم.

- پدر جان بگذار بروم.

- پسر تو زن‌داری. چشم به راه داری. کجا می‌روی. مدتی صبر کن، جنگ که تعطیل نمی‌شود.

دوباره من به زنجان آمدم و با اصرار پسرخاله، پسر داییم و پسر عمویم به تهران رفتیم و در آن مشغول کار شدیم. حدود دو سال از این وقایع گذشته بود که بر اثر سانحه‌ی تصادف پایم شکست و نذر کردم وقتی خوب شدم به پابوس امام رضا(ع) بروم.
پایم خوب شده بود و هر روز می‌گفتم بروم. ولی وقت نمی‌شد. سال شصت و پنج بود که با هواپیما از تهران به مشهد مقدس رفتم. در حرم با یکی از بچه‌ها که از رشت آمده بود و خود نیز عضو پایگاه بود روبرو شدم.

- چه خبر؟ بچه‌ها چکار می‌کنند؟

- همه دعاگویند، گوش کن خبرهای تلخی دارم
با تعجب گفتم: بگو.

- از وقتی که تو رفتی همه‌ی بچه‌ها نیز یک به یک رفتند.

- کجا رفتند؟

- شهید شدند.

فورا لبم را گاز گرفتم:

- کی شهید شده؟

- پس پدرت، برادرت برایت نگفته‌اند؟!

- نه والله.

- حجت اکبری شهید شد. بهزاد رضایی شهید شد.

با گریه گفت:

- جعفر رضاپور هم شهید شد. کاظمی‌نژاد هم شهید شد، ثقفی هم شهید شد.

خیلی گریه کردم ولی چاره چه بود. برگشتم به مسافرخانه‌ای که در آنجا می‌ماندم. آنقدر گریه کردم تا خوابم گرفت. در خواب شهید بهزاد و حجت اکبری را دیدم. خیلی خوشحال بودند.
پرسیدم: از من راضی هستید؟ حجت اکبری دستی به صورتم کشید و خندید: گفتم: کجایید. نمی‌آیید چرا؟ گفتند: ما در جبهه هستیم تو هم بیا.
بعد از این که از مشهد مقدس برگشتم. مثل دیوانه‌ها شده بودم. خدایا! این چه بلایی بود که به سراغ من آمد.
راهی رشت شدم. به دیدن مادران و پدران و برادران شهیدان، بهزاد رضایی، حجت اکبری، جعفر، ثقفی و کاظمی‌نژاد رفتم. منزل بهزاد آنقدر مادرش، من و اهل خانواده‌اش گریه کردیم که باور کردنی نبود. آنجا بود که قسم خوردم به جبهه بروم. آمدم خانه به پدرم و مادرم گفتم که من می‌خواهم به جبهه بروم. آنها مخالفت کردند. گفتم: هر چه مخالفت کنید بی‌فایده است. من می‌روم. پدرم گفت: خوب برو، ولی صبر کن ما امسال به مکه می‌رویم. وقتی که برگشتیم برو. من هم قبول کردم.
بعد از چند ماه پدر و مادرم هر دو به زیارت خانه‌ی خدا رفتند سال شصت و شش بود در خانه نشسته بودم که اخبار گفت: در مکه حاجیان را به شهادت رسانده‌اند. دیگر از خود رفتم. چند مدت گیج شده بودم. خدایا این دیگر چه جریانی است که سر من آمد. گفتم: اگر خبری از آنها بیابم حتما به سوی جبهه خواهم رفت. چند روز آخری را که مانده بود حاجی‌ها بیایند من هم در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زنجان اسم ‌نویسی کردم. می‌خواستم بروم رشت ثبت نام کنم ولی آنجا همه‌ی رفیقانم شهید شده بودند مجبور شدم در زنجان اسم‌نویسی کنم. وقتی که پدر و مادرم از مکه آمدند خیلی خوشحال شدم. بعد از ذبح قربانی و شادی و خوشحالی به هلال احمر زنجان (سازمان انتقال خون) رفتم و خونی به جبهه‌های جنگ هدیه کردم. سپس با اجازه‌ی پدر و مادرم به جبهه جنگ حق علیه باطل اعزام شدم. البته آموزشم را زنجان بودم.
الان تاریخ پانزدهم اسفند ماه سال شصت و شش می‌باشد، در مرخصی هستم و انشاءالله دوباره که به مرخصی آمدم خاطرات خود در جبهه و آموزش را می‌نویسم. تا آن موقع نیز خداوند فرزندی به من خواهد داد نمی‌دانم پسر است یا دختر. فقط خداوند بنده‌ای بی‌عیب بدهد.

خاطرات شهید علی صبری

منبع : خبرگزاری فارس


 
← صفحه بعد