خبرگزاری فارس: این 10 سالی که جنازه محمد مفقود بود خیلی برایم سخت گذشت. هنوز چشم انتظار برگشتنش بودم.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، در دقایق آخری که در کنار مادر شهید «محمد مرادی گرکانی» بودم قرار شد با هم عکسهای پسرش را نگاه کنیم. تک تک عکسها را که نگاه میکرد محمد را با انگشت نشان میداد و صحبتهایی میکرد تا اینکه رسیدیم به برگه آخر آلبوم، چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که خانم قدیری بر خلاف عکسهای قبلی رویش را از این عکسها بر میگرداند. حق داشت چون آن تصاویر استخوانهای جگر گوشهاش بود که طاقت دیدنش را نداشت.
*فارس: چند وقت بعد از شهادت پیکر شهید را برایتان آوردند؟ *قدیری: 10سال جنازهاش نیامد. خدا الهی طول عمر رهبر را زیاد کند، چند وقتی که از جنگ گذشت مسئولین گفتند ما دیگر بودجه نداریم برای تفحص شدا اقدام کنیم اما آقای خامنهای گفتند هر چه قدر بودجه لازم است تهیه کنید و این کار را انجام دهید تا مادرها از چشم انتظاری دربیایند. این 10 سالی که جنازه محمد مفقود بود خیلی برایم سخت گذشت. هنوز چشم انتظار برگشتنش بودم. یک شب خوابیده بودیم. آخر شب دیدم در پلهها صدای پا میآید. هراسان حاجی را صدا کردم و گفتم: پاشو! پاشو! محمد آمد. گفت: محمد کجا بوده؟! گفتم: جز او کسی کلید در پایین را ندارد. پریدم که بروم برق را روشن کنم از هولم پریز را گم کرده بودم. همین که در را باز کردم دیدم برادرم پشت در بود که از حال رفتم. گفت: خواهر چرا اینطوری شدی؟!حاجی گفت: چیزی نیست، فکر کرد محمد آمده. گفتم داداش شما کجا بودی؟ کسی در را برایت باز کرد؟ گفت: من سر شب رسیدم آمدم، دیدم خانه نیستی رفتم طبقه پایین خانه مرتضی (پسر خواهرم). الان مرتضی رفت پادگان من دیدم زن جوان خانه است آمدم بالا. هر روز یکی میآمد برایم خبری میآورد و میگفت: زنده است. وقتی که جنازهاش آمد خیالم راحت شد و دلم آرام گرفت.
*فارس: مگر دوستانش از شهادت محمد مطمئنتان نکرده بودند؟
*قدیری: چرا،گفتند. یکدفعه هم خدا بیامرزد حاج همت را، جایی سخنرانی میکرد ما هم دعوت داشتیم. خودم رفتم پیش حاج همت گفتم: به ما اجازه نمیدهند ختم بگیریم. شما تایید کنید محمد شهید شده ما هم ختم بگیریم. حاج همت گفت: ما نمیتوانیم قطعی بگوییم چون خیلیها را خبر آوردند که شهید شده و پودر شده رفته هوا بعد متوجه شدیم اسیر شده. شهید همت گفت: محمد در ارتفاعات کانیمانگا شهید شده و گذاشتنش کنار یک درخت بلوط. بعد آتش سنگین شد و محمد همانجا ماند. ما نمیدانیم اسیر شده یا شهید.
*فارس: چطور به شما خبر دادند جنازه پسرتان پیدا شده؟ *قدیری: با خبر شدیم 300 شهید آوردند که محمد هم جزوشان هست. ناصر آمد به من گفت: مامان آماده شو بریم معراج، با این شرط که آنجا گریه نکنم. وقتی رفتیم ناصر اجازه نداد جنازه را ببینم و گفت: برویم خانه آنجا نشانت میدهیم. وقتی آوردیمش خانه و نمازش را خواندیم ناصر آمد از من برد یمانیام را گرفت و برد استخوانهای محمد را مثل جسد سالم یک انسان بپیچد تا من متوجه نشوم. جلوی خانه خواستم ببینمش که دوباره ناصر گفت: میرویم بهشت زهرا نشانت میدهم. آنجا هم گفت: کنار قبر بنشین و گریه نکن. وقتی جنازه را گذاشتند داخل قبر یکدفعه دیدم سنگ لحدش را گذاشتند. زدم زیر گریه گفتم: ناصر ازت نمیگذرم تو منو گول زدی و سر دواندی. ناصر یک عکس از جیبش درآورد و گفت: مامان این را میخواهی ببینی؟ عکس استخوانهای محمد بود. گفت: این چیزی نبود که تو بینی و چهره زیبای محمد در ذهنت به هم بخورد.
خیلی گریه میکردم، یکی از دوستانش مقداری از موی محمد را به من داد که مدتی هم نگه داشتم اما بعد پرسیدیم گفتند: نگهداشتنش اشکال دارد و آن را هم دفن کردیم.
*فارس: خواب شهید مرادی را دیدهاید؟
*قدیری: اوایل شهادتش خواب دیدم محمد داخل یک تابوت آمد. آمدم بالای سرش و تند تند آیةالکرسی میخواندم و میگفتم: محمدجان آن دنیا شفاعتم را بکنیها! همین که خواستم به پایش دست بزنم گفت: آخ! پام و من از خواب پریدم. وقتی برای یکی از دوستانش تعریف کردم گفت: اتفاقا محمد از ناحیه پا با گلوله دوشکا شهید شده بود. هر شبی هم که دوستانش میخواستند بیایند منزل ما شب قبلش خواب محمد را میدیدم. مدتی است خوابش را نمیبینم. چند روز قبل هم رفته سر قبرش گفتم: مادر نمیدانم چه خطایی از من سر زده که به خوابم نمیآیی! هر شب برایش سوره «یس» و «الرحمن» را میخوانم.
*فارس: لحظه شادت محمد در دلتان احساس نکردید اتفاقی افتاده؟
*قدیری: آخرین دفعهای که محمد تماس گرفت، بعد از حال و احوال پرسی گفتم: مادر نمیدانم چرا نمیخواهم قطع کنم؟ البته متوجه نمیشدم چرا حالم اینطوری است؟ محمد گفت: مادر قطع کن، بچههای دیگر هم در نوبت هستند و میخواهند تلفن بزنند. حواسم نبود از هولم به جای اینکه بگویم مادرجان گفتم: خالهجان. محمد خندید گفت: چه میگویی مادر؟! گفتم: نمیدانم چرا چرت و پرت میگم. بعدا فهمیدم چرا دلم نمیآمد قطع کنم. آن دفعه آخری بود که صدای پسرم را میشنیدم.
*فارس: در این 10 سال خودش به خوابتان نیامد بگوید من شهید شدم تا شما آرام شوید؟
*قدیری: اینکه بخواهد صریحا متوجهام کند نه، اما یک شب خواب دیدم در خواب هر چی میبوسیدمش آرام نمیشدم و در همان عالم خواب یاد امام حسین(ع) افتادم که آمد بالای سر حضرت علیاکبر(ع) و از خواب پریدم.*فارس:امام خمینی را از نزدیک دیدهاید؟
*قدیری: چند بار نوبت خواستیم برویم خدمتشان که نوبت به ما نرسید. وقتی ایشان از دنیا رفت خیلی گریه کردم. اما محمد ایشان را دیده بود. یکبار هم گفت: مامان رفتم دیدار امام که به خاطر ازدحام جمعیت 40 تومان پولم از جیبم افتاد اما میارزد به دیدن امام.
*فارس: شده بود از شهادت کسی ناراحت شود؟
*قدیری: بله. محمد قمی که شهید شد خیلی ناراحت شد چون آنها با هم دوستان صمیمی بودند. *فارس: شهید مرادی گرکانی اهل شوخی هم بود؟
*قدیری: خیلی. یکبار رفت وسط حوض نشست تا خواهرش آمد پرید بیرون و مریم خیلی ترسیده بود. گفتم: محمد چرا این کار را کردی؟! گفت: میخواهم مریم شیرزن بار بیاید. گفتم: بچه با این کارت نزدیک بود سکته کند که. از این شوخیها خیلی میکرد؟
*فارس: به غذای خاصی هم علاقه داشت؟
*قدیری: قورمهسبزی را خیلی دوست داشت. کلا محمد به شکمش اهمیت میداد. هر وقت میآمد خانه میدید غذا باب میلش نیست میرفت بیرون غذا میخورد. ناصر کوچک بود تا محمد میآمد بوسش کند میگفت: کباب خوردی؟ لباست بو میدهد. محمد میگفت: ای داد و بیداد این همش منو لو میده. اما آخر عمرش دیگر این طور نبود. نه غیبت میکرد و نه این چیزها برایش مهم بود.
*فارس: محمد را کتک هم زدید؟
*قدیری: دستم بشکنه. یک بار زمستان بود که حوض خانهمان یخ زده بود و رفت روی حوض بازی کند، یخ شکسته بود و افتاد توی آب. نزدیک بود غرق شود. یکی از همسایهها آمد گفت: چرا نشستی؟! نزدیک بود بچهات غرق شود. خیلی ناراحت و نگران شدم. مخصوصا که او را بعد از چند سال از خدا گرفته بودم. تا دیدمش با یک چوب کوچک آرام زدم به پشت پایش.
*فارس: به کدامیک از ائمه بیشتر علاقه داشت؟
*قدیری: خیلی برای امام حسین(ع) گریه میکرد. یکبار قبل از انقلاب بود، مراسم گرفته بودیم و عکس حضرت ابوالفضل را هم زده بودیم به دیوار. محمد ایستاده بود کنار عکس و گریه میکرد. از من پرسید مامان شما صحنه عاشورا را چه طور میبینی؟ گفتم: چطور؟ بعد شروع کرد با گریه تصاویر ظهر عاشورا را از دید خودش برای من تعرف کردن.
*فارس: اسمش را چه کسی انتخاب کرد؟
*قدیری: اول اسمش را گذاشته بودم امیر. شوهر خواهرم آمد گفت: اسم پسرت را محمد بگذار. الان میگم دستش درد نکنه که همچین پیشنهادی به ما داد.
پایان
گفتگو و تنظیم: زهرا بختیاری
منبع : خبرگزاری فارس